تبليغاتX
دلنوشته های من




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دلنوشته های من


نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 3:5 توسط من| |

بازآن سمند زخم خورده بی سوار آمد

با شیهه ای خونین و چشمی اشک بار آمد

 

سم ضربه هایش بر در و دروازه می گویند

کاین ناشکیبا با پیامی مرگ بار آمد

 

بفکن پر سیمرغ در آتش که رخش این بار

بی صاحب از هنگامه اسفندیار آمد

 

کاکل پریشان کرده بر پیشانی خونین

با مویه های بی صدا ، شوریده وار آمد

 

چشم انتظاران را بگو تا راه بگشایند

کاین بی سوار از جاده های انتظار آمد

 

خون به خاک آغشته اش از دیده بزدایند

کاین بی قرار از راههای پر غبار آمد

 

عریان بی زین و لگام اما به دندانش

یک لخته از پیراهن خونین یار آمد

 

زین داغداران کس نمی داند که اسب دوست

دیگر چه شد کاین گونه زار از کارزار آمد؟

 

دیگر کدامین آشنا ، از پشت خنجر زد؟

دیگر کدامین دوست ، با دشمن کنار آمد؟

 

((عاشق جنون))گو،بشکند این بار سازش را

کاسب سیاه((روشن )) از ره داغدار آمد

 

گیسو ببُرّد،گو((نگار)) از بیخ و بفشاند

بر خاک این صحرا که از خونش نگار آمد

 

 

 حسین منزوی

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 4:2 توسط من| |

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدا مانده‌ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته‌ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی‌ست
نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه‌ی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه‌ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید
چون دل من که چنین خون‌آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس
کی بر این درد غم می‌گذرند ؟
ارغوان خوشه‌ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 12:7 توسط من| |

شتاب مکن

 که ابر بر خانه ات ببارد


 و عشق

 در تکه ای نان گم شود


 هرگز نتوان

 آدمی را به خانه آورد


آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند

 و هنگام که از زمین برخیزد


 کلمات نارس را

به عابران تعارف می کند


 آدمی را توانایی

 عشق نیست


در عشق می شکند و می میرد...

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت 2:14 توسط من| |


یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه...



پ.ن:فیلم درباره الی رو عمیقا توصیه میکنم.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت 3:10 توسط من| |

نه اطلس


نه سیزیف اسطوره‌ای


نه لاك پشت قصه‌ها


نه عارف غارنشین


نه فیلسوف پست‌مدرنم


وزغ پیری هستم با اوركت لجنی


كه سالیان سال


زیر این سنگ بزرگ

گیر كرده است .

اکبر اکسیر

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 4:3 توسط من| |


Design By : Night Skin